تبليغاتX
{{ عاشقانه غمگین }} حتما بخونید......


{{ عاشقانه غمگین }} حتما بخونید......

[جوانان ایرانی]


این شهر پر از صداے پاے مردمیستـ 

کهـ همچنانـ کهـ تو را میبـوسند. . .

طنابــِ دارتـ را میبافند...

مردمانے کهـ صادقانهـ دروغ میگویند

و عاشقانهـ خیانتـ میکنند. . .


کاش. . .

دلها آنقدر پاکـ بـود

کهـ براے گفتنـِ " دوستتــ دارمـ "

نیازے بهـ قسمـ خوردنـ نبـود !

 

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

ما را به عشقت میخری و ساده رسوا میکنی

عهدی که با ما بسته ای افسوس حاشا میکنی

زلفت حمایل میکنی از آشنا رد میشوی

از ما مگر تنگ آمدی هر شب خدایا میکنی

ما را بدینسان میبری تا ارتفاع دلبری

اسباب و ابزار سقوط آسان مهیا میکنی

بر کس مزن آن تیشه را کز بند بند ما زدی

زنهار اشک خفته را امواج دریا میکنی

نقد از کفم دل برده ای آنرا به نسیه پس بده

حالا که در دل دادنت امروز و فردا میکنی

روزی که دل میباختم حرف چرا وچون نبود

اکنون نمیدانم چرا اما و آیا میکنی


**********************************

وقتی یکی را دوست دارید، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود

وقتی یکی را دوست دارید، در کنار او که هستید، احساس امنیت می کنید

وقتی یکی را دوست دارید، حتی با شنیدن صدایش، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید

وقتی یکی را دوست دارید، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید

وقتی یکی را دوست دارید، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است

وقتی یکی را دوست دارید، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست

وقتی یکی را دوست دارید، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوار است

وقتی یکی را دوست دارید، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید

وقتی یکی را دوست دارید، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هر کاری بزنید

وقتی یکی را دوست دارید، هر چیزی را که متعلق به اوست، دوست دارید

وقتی یکی را دوست دارید، در مواقعی که به بن بست می رسید، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید

وقتی یکی را دوست دارید، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید

وقتی یکی را دوست دارید، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید

وقتی یکی را دوست دارید، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید

وقتی یکی را دوست دارید، حاضرید به هر جایی بروید که فقط او در کنارتان باشد

وقتی یکی را دوست دارید، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید

وقتی یکی را دوست دارید، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند

وقتی یکی را دوست دارید، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد

وقتی یکی را دوست دارید، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید

وقتی یکی را دوست دارید، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید

وقتی یکی را دوست دارید، واژه تنهایی برایتان بی معناست

وقتی یکی را دوست دارید، آرزوهایتان آرزوهای اوست

وقتی یکی را دوست دارید، به زندگی هم عشق می ورزید

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391| ساعت 23:28| توسط masoud zare| |


صحن چمن از شکوفه ‏ها رنگین شد
وز عطر اقاقیا هوا رنگین شد
 
در نغمه هر چلچله پیغامی هست
کای خفته روزگار ، فروردین شد
 
******************************
رعد همی زند دُهل ، زنده شده است جزء و کل
در دل شاخ و مغز گل بوی بهار می‏کشد
 
آن‏که ضمیر دانه را علت میوه می‏کند
راز دل درخت را بر سر دار می‏کشد
 
لطف بهار بشکند رنج خمار باغ را
گرچه جفای دی کنون سوی خمار می‏کشد
 
" مولانا "
  
******************************
 زبان حال زمستان ، " اِیّاک نعبد " است
و زبان حال نوبهار " اِیّاک نستعین " :

" ایاک نعبد است زمستان ، دعای باغ
در نوبهار گوید " ایاک نستعین "

" ایاک نعبد " آن‏که به در یوزه آمدم
بگشا درِ طرب ، مگذارم دگر حزین

" اِیاک نستعین " که ز پرّی میوه ‏ها
اشکسته می‏ شوم نگهم دار ای مُعین
 
******************************
بهار یعنی از این لحظه حرف تو باشد
گُلی میان دو سنگ پیاده‏رو باشد
 
تو از سفر برسی واکنی بساطت را
همیشه روی زمین آسمان وِلو باشد
 
علف درون ستون‏های نیمکت بدمد
پرنده در سخنش اهل شعر نو باشد
 
بهار می‏رسی ای میوه بهشتی من
اگرچه ساعت مردم عقب جلو باشد
 
بیا که برگ درختان عمر می‏ترسند
که فصل آمدنِ تو پس از درو باشد
 


چه رسم جالبی است...

محبتت را میگذارند پای احتیاجت


صداقتت را میگذارند پای سادگی ات


سکوتت را میگذارند پای نفهمی ات


نگرانی ات را میگذارند پای تنهایی ات






و وفاداری ات را پای بی کسی ات


   

سوز می آمد...سردم شد...!


برف بود و برف...



بافتم و بافتم...



تارهای "رویا" را به جان پودهای "کمبود"...



کم داشتمت...!



بافتم... رج به رج...



"خیالت" را...



بر تن عریان "تنهاییم"...



و...انگار بودی...!



گرم که نه...



آب شدم... از شرم حضورت...!
]






آسـمـان ِ چـشمـانـم در آرزوی دیـدنـت

ابـری و خیـس اسـت.


دیـری اسـت دلـتـنـگ آمـدنـت هـسـتم


در انـتـهـای بی قــراری


در خـلوت تـرین بـنـدرگـاه شـب


قـایق تـنـهـایـیـم را به آب انـداخـتـم


شـایـد در اقـیـانـوس انـتـظـار


بـیـابـمـت ../

***********************************

دیگه مجبور نیستی هر جا كه میری

ازم اجازه ی رفتن بگیری


می شه با هر كی كه می خوای بجوشی


اصلا هرچی دلت می خواد بپوشی


می شه به هر كی كه میخوای دل ببندی


یا با غریبه ها بگی،بخندی


وقتی دیر میكنی یا میری جایی

دیگه نیستم بهت بگم:كجایی؟

*****************************

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391| ساعت 23:26| توسط masoud zare| |

                                                 اقلیم ملاحت    

 

 دیدم صنمی دلکش خندان به دل صحرا         رخسار و لبش گلگون اندر کف او صهبا

با عشوه همی سرمست آمد به برم خندان       او  غمزه کنان بنشست  در کلبه این رسوا

دیدم صف مژگانش در هم شده چون گیسو          دستی  نرسد  گویی بر تارک ان رعنا

جان و دل عاشق را هر لحظه بهم ریزد             هر تارپریشان کو   افشان شده از بالا

چشم و دل و دین یک دم با یک نگهش دادم           چون آب بقا دیدم در  چهره آن شیدا

شکرانه ی این نعمت شاکر شدم از یزدان             در عالم تنهایی داده   به من این والا

رم داده شکاری را بر کلبه ی این محزون       هر دم دهدم روزی   امشب ز پیش فردا

گفتم که چه میخواهی اندر دل این صحرا                زیبای چنین باید   اندر پی او دلها

گفتا که تورا خواهم چون عارف حق بینی         نور  رخ  رخشانت  دیدم به دل صحرا

 

تا نور سحر آید در نزد تو میمانم            لب تشنه  مران از  خود می ده تو از آن مینا

خواهم که تو را امشب صد نکته عیان دارم     امشب نروم بیرون   چون طالبم و  جویا

گفتم که چه میخواهی در فقر و پریشانی            جز روزی  روزانه خالق  ندهد بر ما

گفتا ز لب لعلت یک بوسه طلب دارم    گفتم که تو بیش از یک    صد بوسه   طلب بنما

یک بوسه بسوزاند روح و تن مشتاقی      چون  بوسه به   جان آرد جان   و دل هر دانا

تا وقت سحرلب را از بوسه تو احیا کن           در وقت   سحر گیرم راه  خود  آن بالا

در ملک پریشانی  آن شب به سحر آمد         هر گز  نرود  چشمش   از یاد  من رسوا

از لذت چشمانش عمری همه شب مستم        از چشم رها گشتم   عاشق   دگر  ای خوا

اقلیم ملاحت را تا بار دگر بینم                    عارف   به در   کلبه بنشسته   همه شبها





نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391| ساعت 11:53| توسط masoud zare| |


 گفته بودی که چرا محو تماشای منی ؟
 وآنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی؟ .   
 مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
 ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی  
          
 
             
     تنهای من     


      


تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان تر است.

 تحمل اندوه از گدایی همه ی شادی ها آسان تر است
----------------------------------------------هنگامی که محبت به شما اشاره می کند،
به دنبالش بروید،
اگر چه دارای راههای دشوار و پر فراز و نشیب بوده باشد

------------------------------------دنبال نگاه‌ها نرو، چون میتونن گولت بزنن، دنبال
دارایی نرو چون کم‌کم افول می‌کنه دنبال کسی برو که
باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یه روز
تیره را روشن کرد. کسی را پیدا کن که تو را شاد کنه.

--------------------------------دقایقی توی زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ
میشه که میخوای اونو را از رویات بیرون بکشی و توی
دنیای واقعی بغلش کنی.

----------------------------------------رویایی رو ببین که میخوای. جایی برو که دوست داری.
چیزی باش که میخوای باشی. چون فقط یک جون داری و یک
شانس برای اینکه هر چی دوست داری انجام بدی.

--------------------------------------ای همزبان بی صداترین فریادهایم
حتی وقتی سکوت تنها حرفی است که برای گفتن دارم

درجوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد

درقفس ماندم ولی صیادآزادم نکرد

آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد

آرزوی مرگ کردم؛مرگ هم یادم نکرد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

پیش از این مردم دنیا دلشان درد نداشت

هیچ کس غصه این را که چه میکرد نداشت

چشمه صادقی از لطف زمین میجوشید
خودمانیم...........زمین این همه نامرد نداشت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زرد است که لبریز حقایق شده است

تلخ است که با درد موافق شده است

شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی

پاییز بهاری است که عاشق شده است

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

پر پروازی ندارم پرو بالم رو شکستن

دل بیداری ندارم دلم رو از غصه شکسته

حالا محتاجم و خسته دلم رو رفته شکسته

اون رفیقم که نمک خورد نمکدون روشکسته

چوب لای چرخم میزاره میگه معرفت اینه

من رو میندازه تو چاه میگه راهت همینه

لوتی گری عالمی داشت

اما حیف چه زود گذشت حالا دستمون کجا بنده

دیگه نیست مرام و معرفت


سخته واست باور کنی که نمیتونم با تو باشم

میدونی که نمیتونم تا جون دارم با تو باشم

کلافه ام از دست تو نمیدونی چی میکشم

بسه دیگه سر کاریم

بهتره که تنها باشم

فقط دلت با من که نیست

تا حالا بازیچت بودم

حیف روزهایی که من پا به پا دنبالت بودم

بسه دیگه خامت شدم واسه رفیقی مثل تو

میدونی که میخواستمت ولی نخواستی من رو تو

دیوونه چشات بودم عاشق اون نگات بودم

ولی فریب بود اون نگات کاشکی زود میفهمیدم

دوزدکی عاشقم بودی دورغکی با من بودی

نمیخورم فریبت رو

برو برو برو برو

روی هر سینه سری تکیه کنه وقت وداع

سر من وقت وداع تکیه به دیوار میکنه

رویه هر لبی لبی باشه موقع عنچه شدن

لب من خوشی رو باز از رو خودش پاک میکنه

  

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391| ساعت 7:47| توسط masoud zare| |

 

عشق یك جوشش كور است و پیوندی از سر نابینایی

 

اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

 

 

 

عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است

دوست داشتن از روح طلوع میكند و تا هر جا كه یك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز هنگام با او اوج میگیرد

 

 

 

عشق در غالب دلها، در شكلها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی میشود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشتركی است

اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ میگیرد و چون روحها بر خلاف غریزهها هر كدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش را دارد میتوان گفت: كه به شماره هر روحی ، دوست داشتنی هست

 

 

 

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر میگذارد

اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میكند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست

 

 

 

عشق، در هر رنگی و سطحی، با زیبایی محسوس، در نهان یا آشكار رابطه دارد. چنانچه شوپنهاور میگوید: شما بیست سال سن بر سن معشوقتان بیفزائید، آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه كنید

اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج وجذب زیباییهای روح كه زیباییهای محسوس را بگونهای دیگر میبیند

 

 

 

عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است

اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت

 

 

 

عشق با دوری و نزدیكی در نوسان است. اگر دوری بطول انجامد ضعیف میشود، اگر تماس دوام یابد به ابتذال میكشد و تنها با بیم و امید و اضطراب و دیدار و پرهیز زنده و نیرومند میماند

اما دوست داشتن با این حالات نا آشنا است، دنیایش دنیای دیگری است

 

 

 

عشق جوششی یكجانبه است. به معشوق نمیاندیشد كه كیست یك خود جوششی ذاتی است و از ین رو همیشه اشتباه میكند و در انتخاب بسختی میلغزد و یا همواره یكجانبه میماند و گاه، میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه میزند و چون در تاریكی است و یكدیگر را نمیبینند، پس از انفجار این صاعقه است كه در پرتو رو شنایی آن، چهره یكدیگر را میتوانند دید و در اینجا است كه گاه، پس جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق كه در چهره هم مینگرند، احساس میكنند كه هم را نمیشناسند و بیگانگی و نا آشنایی پس از عشق درد كوچكی نیست

 

 

اما دوست داشتن در روشنایی ریشه میبندد و در زیر نور سبز میشود و رشد میكند و ازین رو است كه همواره پس از آشنایی پدید میآید و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یكدیگر میخوانند و پس از آشنا شدن است كه خودمانی میشوند

 

 

 

دو روح، نه دو نفر، كه ممكن است دو نفر با هم در عین رو در بایستیها احساس خودمانی بودن كنند و این حالت بقدری ظریف و فرار است كه بسادگی از زیر دست احساس و فهم میگریزد و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ كلام یكدیگر احساس میشود و از این منزل است كه ناگهان، خودبخود، دو همسفر به چشم میبینند كه به پهندشت بی كرانه مهربانی رسیدهاند و آسمان صاف و بی لك دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاك و صمیمی ایمان در برابرشان باز میشود و نسیمی نرم و لطیف همچون روح یك معبد متروك كه در محراب پنهانی آن، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا بلرزه میآورد

دوست داشتن هر لحظه پیام الهامهای تازه آسمانهای دیگر و سرزمینهای دیگر و عطر گلهای مرموز و جانبخش بوستانهای دیگر را بهمراه دارد و خود را، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ هر لحظه، بر سر و روی این دو میزند

 

 

عشق، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست

اما دوست داشتن، در اوج معراجش، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین میكند و با خود به قله بلند اشراق میبرد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ی خدا hard دلم format  مكن              fildمن را خالی از بركت مكن

option غم را خدايا on مكن                  file اشكم را خدايا run مكن

deltree كن شاخه های غصه را             سردی و افسردگی را هر سه را

jumperشادی بيا تا set كنيم                سيستم اندوه را reset كنيم

نام تو password درهای بهشت             آدرس e-mailسايت سرنوشت

 

 

 

 

 

 

مرا از این که می بینی پریشان تر چه می خواهی؟

از این آتش به جز یک مشت خاکستر چه می خواهی؟

من از اوج نگاه تو به زیر پایت افتادم

بیا این اوج، این پرواز، این هم پر چه می خواهی؟

مرا در زیر باران می بری  با مستی چشمت

بیا این چشمها، این اشک ها، این گونه های تر چه می خواهی؟

برای ادعای عشق اگر این سینه کافی نیست

بیا این تیغ، این شمشیر، این هم سر چه می خواهی؟

تمام این غزل با خون رگ هایم نثارت بادمن اسیر اتاق های بی پنجره ام

 

لحظههای من، لحظههای ناب

لحظههای پر سوال بیجواب

لحظههای بیامید پر شتاب

میشود دوباره طی به یک نگاه

میشود خراج آرزوی دور دور

دستهای من...

 

 

 

 

 

از درخت زندگي افتاد برگ

 

برگ هاي سرخ و زرد

 

جاده اكنون برگ، برگ

 

رفته اند زين جاده و راه هاي بسياري دگر

 

عابراني كه تو را شيدا و عاشق بوده اند

 

جاده هاي عشق را پيموده اند.

 

اين صداي خش خش برگان

 

صداي بودن است

 

نغمه لالايي جان وتن است.

 

حال برگي از خزان

 

از نشانه هاي شگفت عاشقان

 

با شما دارد سخن:

 

ياد سرسبزي و باران بخير

 

ياد همراهان بخير

 

 

گله ميكرد ز مجنون ليلي - كه شده رابطهمان ايميلي

حيف از آن رابطهي انساني - كه چنين شد كه خودت ميداني

OK كنسل كنofF كن كامپيوتر را جانم - يار من باشد و ببين من ON ام

اگرت حرفي و پيغامي هست - روي كاغذ بنويس با دست

نامه يك حالت ديگر دارد - خط تو لطف مكرر داردFont و ز Format شدهام - دلخور از گردالي @ (ات) شدهام

كرد ريپلاي به ليلي مجنون - كه دلم هست از اين سابجكت خون

خسته ازعشق وقتي بشود داتكامي - حاصلش نيست به جز ناكامي

 

باشه فردا تلفن خواهم كرد - هر چه گفتي كه بكن خواهم كرد

 

زودتر پيش تو خواهم آمد - هي مرتب به تو سر خواهم زد

 

راست گفتي تو عزيزم ليلي - ديگر از من نرسد ايميلي

 

نامهاي پست نمودم بهرت - به اميدي كه سرآيد قهرت...

 

 

نازنين خورده مگر گرگ تو را - برده يا داتنت و داتارگ تو را

 

بهرت اي ميل زدم پيشترك - جاي سابجكت نوشتم : به درك

 

به درك گر دل من غمگين است - به درك گر غم سنگين است

 

به درك رابطه گر خورده ترك - قطع آن هم به جهنم به دركچون تو حاضری  چه جو يم،و چون تو ناظری چه گويم.

الهی...

 

پيشانی بر خاک نهادن آسان است ،دل از خاک برداشتن دشوار است.

الهی...

 

تا کنون به نادانی از تو می ترسيدم ،و اينک به دانايی از خود می ترسم.

الهی...

 

سست تر از آن که مستِ تو نيست کيست؟ جیب هایم خالی ست

كفش هایم كهنه ، چشمم كور

من عجب دنده نرمی دارم

من پول هایم را وقتی می گیرم ،

كه فاتحه اش را خوانده باشد زن من

سر گلدسته برج

 

جیب من جای گره خوردن هیچ است و شپشاي شمع آهسته بسوز شب دراز است ********* اي اشک آهسته بريز غم زياد است

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

زندگي گل سرخي است كه گلبرگهايش خيالي و خارهايش واقعي است.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بود شمعي در غم پروانه اي

روشن و تنها به فکر چاره اي

شاپرک پروانه اي در فکر او

آتشي در جان او افکنده بود

درد پروانه ز درد شمع بود

شمع هم از درد پروانه فروزان گشته بود

 

سازنده ترين کلمه((گذشت)) است...آن را تمرين کن. پرمعني ترين کلمه((ما)) است...آن را به کار بر. عميق ترين کلمه((عشق)) است...به آن ارج بده. بي رحم ترين کلمه(( تنفر)) است...با آن بازي نکن. خودخواهانه ترين کلمه((من)) است...از آن حذر کن. نا پايدارترين کلمه((خشم)) است...آن را فرو بر. بازدارنده ترين کلمه((ترس)) است...با آن مقابله کن. با نشاط ترين کلمه ((کار)) است...به آن بپرداز. پوچ ترين کلمه((طمع)) است...آن را بکش. سازنده ترين کلمه((صبر)) است...براي داشتنش دعا...

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هرگز برای عاشق،به دنبال باران و بهار و بابونه نباش.گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای میرسی که ماه را بر لبانت مینشاند.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!! بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

الهی...

از من آهی و از تو نگاهی...

 

 

 

 

آنقدر دلخورم از اين ايميلم - كه به اين رابطه هم بي ميلم

 

مرگ ليلي نت و مت را ول كن - همه را جاي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بگو دیگر عزیز من چه می خواهی؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تلخ است که با درد موافق شده است

عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی

پاییز بهاریست که عاشق شده است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مي نگرد هر زمان دو چشم سياهت

 

تشنه ي اين چشمه ام، چه سود، خدا را

 

شبنم جان مرا نه تاب نگاهت


زبس دل سوی مردم کرده ام من

 

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391| ساعت 6:39| توسط masoud zare| |


از معلم ادبيات پرسيدم عشق چيست؟؟ گفت زخم دل مجنون
#
 
#
از معلم زبان فارسي پرسيدم عشق چيست؟؟ گفت عشق اسم است(نکره ناشناس)
#
 
#
از معلم ديني پرسيدم عشق چيست؟؟ گفت حرام است
#
 
#
از معلم زبان انگليسي پرسيدم عشق چيست؟؟ گفت همان love است
#
 
#
از معلم هندسه پرسيدم عشق چيست؟؟ گفت پاره خطيست مماس بر قلب عاشق
#
 
#
از معلم جبر و احتمال پرسيدم عشق چيست؟؟ گفت محاسبه ايست که احتمال آن کم است
#
 
#
از معلم جغرافيا پرسيدم عشق چيست؟؟ گفت مواد مذابيست زير پوسته قلب
#
 
#
از معلم تاريخ پرسيدم عشق چيست؟؟ گفت سقوط سلسله قلب
#
 
#
از معلم شيمي پرسيدم عشق چيست؟؟ گفت تقطير جز به جز قلب
#
 
#
از معلم فيزيک پرسيدم عشق چيست؟؟ گفت جاذبه ايست که در ميدان قلب بوجود مي آيد
#
 
#
از معلم زيست پرسيدم عشق چيست؟؟ گفت حالتي است که در قلب نزديک سرخرگ بعد از ديدن يار بوجود مي آيد
#
 
#
از معاون پرسيدم عشق چيست ؟؟ گفت يادم بنداز اين لغت را در انظباطت ذکر کنم
#
 
#
از مدير پرسيدم عشق چيست؟؟ گفت اخراجي اين است عشق !!!
#
حالاتوبگوعشق چيه منتظرتون هستم عشقرومعني کنيد

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391| ساعت 23:3| توسط masoud zare| |



پیداست هنوز شقایق نشدی
زندانی زندان دقایق نشدی
وقتی که مرا از دل خود می رانی
یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی
زرد است که لبریز حقایق شده است



*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت







عشق یك جوشش كور است و پیوندی از سر نابینایی

اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال



عشق بیشتر از غریزه آب می‌خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می‌كند و تا هر جا كه یك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز هنگام با او اوج می‌گیرد



عشق در غالب دل‌ها، در شكل‌ها و رنگ‌های تقریبا مشابهی متجلی می‌شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشتركی است
اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می‌گیرد و چون روح‌ها بر خلاف غریزه‌ها هر كدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش را دارد می‌توان گفت: كه به شماره هر روحی ، دوست داشتنی هست



عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل‌ها و عبور سال‌ها بر آن اثر می‌گذارد
اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می‌كند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست



عشق، در هر رنگی و سطحی، با زیبایی محسوس، در نهان یا آشكار رابطه دارد. چنانچه شوپنهاور می‌گوید: شما بیست سال سن بر سن معشوقتان بیفزائید، آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه كنید
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج وجذب زیبایی‌های روح كه زیبایی‌های محسوس را بگونه‌ای دیگر می‌بیند



نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391| ساعت 22:55| توسط masoud zare| |


آسمان چون پر نيان ناز بود
گرم، در رگ هاي‌ ما، روح شراب
همچو خون مي‌گشت و در اعجاز بود
با نوازش‌هاي دلخواه نسيم
نغمه‌هاي ساز در پرواز بود
در همه ذرات عالم، بوي عشق
زندگي لبريز از آواز بود
بال در بال كبوترهاي ياد
روح من در دوردست راز بود

ندارم فرصتی تا لحظه ی مرگ

بود بر شاخه هایم آخرین برگ

تو پنداری که شب چشمم به خواب است

ندانی این جزیره غرق آبست

به حال گریه می خوانم خدا را

به حال دوست می جویم شما را

» :::::::...نگاه تو...::::::: «

من میگم بهم نگاه کن

تو میگی که جون فدا کن

///  

من میگم چشمات قشنگه

تو میگی دنیا دو رنگه

///

من میگم دلم اسیره

تو میگی که خیلی دیره


گل خشكيده

بر نگه سرد من به گرمي خورشيد

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391| ساعت 22:24| توسط masoud zare| |

دلم چندین سال است روزه ی عشق گرفته است ! اذان افطارش را تو بگو

.

.

.

من بودم ، تو و یک عالمه حرف

و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد !

کاش بودی و می فهمیدی وقت دلتنگی ، یک آه چقدر وزن دارد

.


.

.

عصاره ی تمام مهربانی ها را می گیرم

و از آن فرشته ای می سازم همچون “خودت”

.

.

.

تمام مزرعه کافر صدایش می زدند

گل آفتابگردان کوچکی که عاشق باران شده بود

.

.

.

تنهایی یعنی : ذهنم پر از تو و خالی از دیگران است

اما کنارم خالی از تو و پر از دیگران است !

.

.

.

در نگاهت چیزیست که نمیدانم چیست ؟

مثل آرامش بعد از یک غم ، مثل پیدا شدن یک لبخند

مثل بوی نم بعد از باران ، در نگاهت چیزیست که نمیدانم چیست ؟

من به آن محتاجم !

.
 

 

.

.

طلوع کن از سرزمین رویاهایم ای ستاره ی شب های تاریکم ! آسمان دلم را منتظر مگذار

.

.

.

بهانه های دنیا تو را از یادم نخواهد برد ، من تو را در قلبم دارم نه در دنیا

.

.

.

دل اگر بستی ، محکم نبند ، مراقب باش گره کور نزنی ، او میرود ، تو میمانی و یک گره کور

.

.

.

من که از کوی تو بیرون نرود پای خیالم / نکند فرق به حالم چه برانی چه بخوانی / چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی / نه من آنم که برنجم ، نه تو آنی که برانی

.

.

.

دلم از نبودنت پر است ، آنقدر که اضافه اش از چشمانم میچکد !

.

.

.

گلوی آدم را باید گاهی بتراشند تا برای دلتنگی های تازه جا باز شود ، دلتنگی هایی که جایشان نه در دل که در گلوی آدم است ، دلتنگی هایی که میتوانند آدم را خفه کنند

.

.

.

ای قطار ، راهت را بگیر و برو ! دیگر نه کوه توان ریزش دارد و نه ریزعلی پیراهن اضافه ، دیگر هیچ چیز مثل سابق نیست

.

.

.

با یک گل هم “بهار” می شود ، اگر در دلمان جوانه بزند !

.

.

.

حلقه ی دستانت که بر کمرم میزنی ، زیباترین اسارت زندگی من است !

.

.

.

بیچاره عروسک دلش میخواست زارزار بگرید ، اما خنده را بر لبانش دوخته بودند !

.

.

.

در رویاهایت جایی برایم باز کن ، جایی که عشق را بشود مثل بازی های کودکی باور کرد ، خسته شدم از بی جایی !

.

.

.

صبر کن ، برگرد ، چمدان هایمان اشتباه شده است ، دلم را به جای خاطراتت بردی !

.

.

.

تا تویی در خاطرم ، با دیگران بیگانه ام / با خیالت همنشینم ، گوشه ای زندانی ام

.

.

.

سلام بر آنان که لایق سلامند / یک رنگ و یکدل و یک مرامند / هم گلند هم گنجینه هم دوست / هرچه از وی تعریف کنی نیکوست

.

.

.

همدم تنهایی شب های من ، اشک است و بس / مرهم زخم دل تنهای من ، اشک است و بس / گر نمیبینی غمی اندر نگاه خسته ام / آنچه میشوید غم از چشمان من ، اشک است و بس

.

.

.

کاش دستانم آنقدر بزرگ بود که می توانستم چرخ و فلک دنیا را به کام تو بچرخانم

.

.

.

نبودنت را با ساعت شنی اندازه گرفته ام ، یک صحرا گذشته است !

.

.

.

گاهی به آسمان نگاه کن ، شاید کبوتری خسته به آشیانه ی دلت محتاج باشد

.

.

.

بهاران من ، طوفان ها در رقص عظیم تو به شکوهمندی نیلبکی می نوازند ، و ترانه ی رگ هایت آفتابی همیشگیست

.

.

.

دوریت زمستانی دیگر است ، کمتر از من دور شو ، باز سرما خورده ام

.

.

.

گفتی اندر خواب بینی بعد این روی مرا / ماه من ، در چشم عاشق آب هست و خواب نیست

.

.

.

تک گلی هستی تا عرش میخواهم تو را / گرچه کم میبینمت ، بسیار میخواهم تو را

.

.

.

خداوندا دوستانی دارم که روزگار ، فرصت دیدارشان را کمتر نصیبم میگرداند ، اما تو خود میدانی که یادشان در دلم جاوید است ، دوستانی که رسمشان معرفت ، کردارشان جلای روی و یادشان صفای دل است ، پس آنگاه که دست نیاز سوی تو بر می آورند ، پر کن دستشان را از آنچه که در مرام خدایی توست

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391| ساعت 13:41| توسط masoud zare| |

به انتظار تصویر تو

این دفتر خالی

تا چند تا چند

ورق خواهد خورد








جریان باد را پذیرفتن و عشق را

که خواهر مرگ است و جا ودانگی

رازش را با تو در میان نهاد

پس به هیبت گنجی در آمدی:

متبرک باد نام تو

و ما همچنان دوره می کنیم

شب را و روز را


هنوز را...........
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391| ساعت 23:0| توسط masoud zare| |

درشب سرد زمستانی

    در شب زمستانی

کوره ی خورشید هم چون کورهی گرم چراغ من نمی سوزد

و به مانند چراغ من

نه می افرروزد چراغی هیچ

من چراغم را در آمد و رفتن همسایه ام افروختم دریک شب تاریک

و شب سرد زمستانی بود

باد می پیچید با کاج

درمیان کومه ها ی خاموش

گم شد او از من جدا زین جاده ی با ریک

و هنوزم قصه بر یاد است

وین سخن آویزه ی لب:

چه کسی این قصه را در دل می اندوزد؟

در شب سرد زمستانی

کوره ی خورشید هم چون کوره ی گرم چراغ قلب من نمی سوزد


نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391| ساعت 22:59| توسط masoud zare| |

انگاه که می اندیشد

به ناچار دم فرو می بندد

اما انگاه که زمانه

زخم خورده و معصوم

به شهادت طلبید

به هزار زیان سخن خواهد گفت





نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391| ساعت 22:59| توسط masoud zare| |

به جستجوی تو

در استانه دریا و علف

بر درگاه کوه می نگریم

به جستجوی تو

در معبر یارمی نگریم در چهار راه فصول

در چهار چوب شکستهی پنجره یی

که اسمان ابر الوده را

قایقی کهنه می نگرد

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391| ساعت 22:59| توسط masoud zare| |

برای دیدن تصاویر زیبا به ادامه مطلب بروید
::ادامه مطلب::
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391| ساعت 3:37| توسط masoud zare| |

برای دیدن مطالب به ادامه مطلب بروید
::ادامه مطلب::
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391| ساعت 3:39| توسط masoud zare| |

برای دیدن مطالب جدید به ادامه مطلب بروید
::ادامه مطلب::
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391| ساعت 0:30| توسط masoud zare| |

برای دیدن تصاویر خنده دار به ادامه مطلب بروید
::ادامه مطلب::
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391| ساعت 23:49| توسط masoud zare| |


 

...آنگاه که خورشيد مهرت بر غروب قلبم طلوع کرد .

آنگاه که سپيده دم زلال چشم هايت بر شب تاريک و ظلماني افکارم پديدار شد .

سراسر سرزمين وجودم را نور روشناييت فرا گرفت و

آنگاه که نام تو را بر لبهايم حک کردم جز نام مقدست

نام ديگري بر لب نراندم .

اي خورشيد آسمانم را روشنايي

و اي ماه شبم را مهتاب و اي ستارگان را نور دهنده

                   

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391| ساعت 2:46| توسط masoud zare| |

خيال تو

بر لب حوضي که دايره است

موهايت را به باد مي دهم

دستانت را به خاک

و خيالم پرواز مي کند در آسمان حوض

آنجا رو يکي از بي نهايت شعاع حوض نشسته اي

و پاهايت را با آب ،

با ماهي قرمز ها تقسيم کرده اي_

بر لب حوضي که دايره است

موهايت را به باد مي دهم

دستانت را به خاک

ولي چشمانت از آن من است و آسمان حوض.

بر لب حوضي که دايره است

گل هاي پيرهنت را باد مي برد و

آنِ نگاهت را پنجره مي دزدد.

بر لب حوضي که دايره است

شاعري که تمام اين شعر را سروده

فکر مي کند تمام اين ها بديهياتي است

که تمام خانه مي داند

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391| ساعت 4:36| توسط masoud zare| |

سلام به دوستانم


شعر هایی از خودم

آخرين ديدار عشق              

آخرين شب گرم رفتنم                    لحظه هاي  واپسين ديدار بود

او به رفتن بود من در اظطراب             ديده ام گريان ,دلم بيمار بود

گفتمش از گريه لبريزم مرو                 گفت جانا ناگزيرم ناگزير  

گفتم او را لحظه اي ديگر بمان               گفت: مي خواهم ولي دير است دير

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391| ساعت 2:27| توسط masoud zare| |


مي خواهم اين بار هم از تو بگويم از تو بهترينم
دوست دارم من باشم و کاغذ و خودکاري که فقط نام تو را بنويسد
من با تو خيلي حرف دارم به اندازه هزار سال
سالهايي که همه متعلق به توست
دلم را به ياد تو با دريا و آرزوهاي زيبايي آميخته ام
آرزوهايي که اول و آخر آن تو هستي ميخواهم باز از تو بگويم
با تو که هستم حرفهايم جوان هستند و
نوشته هايم بوي عشق و صفا مي دهد
دلم مي‌خواهد زمان بايستد تا بار ديگر در تو گم بشوم
و همه اينه ها فقط تو را نشان بدهند
مي دانم که يک روز دنيا تمام مي شود ولي
چشمان زيباي تو همچنان پابرجاست
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391| ساعت 3:21| توسط masoud zare| |

 

مي خواهم اين بار هم از تو بگويم از تو بهترينم
دوست دارم من باشم و کاغذ و خودکاري که فقط نام تو را بنويسد
من با تو خيلي حرف دارم به اندازه هزار سال
سالهايي که همه متعلق به توست
دلم را به ياد تو با دريا و آرزوهاي زيبايي آميخته ام
آرزوهايي که اول و آخر آن تو هستي ميخواهم باز از تو بگويم
با تو که هستم حرفهايم جوان هستند و
نوشته هايم بوي عشق و صفا مي دهد
دلم مي‌خواهد زمان بايستد تا بار ديگر در تو گم بشوم
و همه اينه ها فقط تو را نشان بدهند
مي دانم که يک روز دنيا تمام مي شود ولي
چشمان زيباي تو همچنان پابرجاست

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391| ساعت 3:21| توسط masoud zare| |


                           شب است و نام تو را عارفانه ميخوانم

                                                  ببين که شعر تو را بي بهانه ميخوانم

 

 

 

                          شب است و مرغ شب و ذکر حمد ايزد پاک

                                                  و من که ذکر تو را جاودانه ميخوانم

 

 

 

                             به کلبه دل من عاشقانه کن گذري

                                                  که من هميشه تو را عاشقانه ميخوانم

 

 

 

                          جوانه ميشکفد در دلم به عشق وصال

                                                 و من،دوباره تو را چون جوانه ميخوانم

 

 

 

                         اسير موج دعايم کسي نمي داند

                                                 که زير موج غزل از کرانه ميخوانم

 

 

 

                         در اين غروب غم انگيز،همدم من باش

                                                 ببين که شعر تو را بي بهانه ميخوانم


 

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391| ساعت 3:20| توسط masoud zare| |


من وتو چرا نه؟

چشمه‌ها با رود مي‌آميزند

و رودها با اقيانوس

بادهاي آسمان با حسي دل‌انگيز

تا ابد با هم پيوند مي‌گيرند

در جهان هيچ‌چيز تنها نيست

همه‌چيز بنا بر اصلي آسماني

در يک روح ديدار مي‌کنند و مي‌آميزند

من و تو چرا نه؟

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391| ساعت 3:19| توسط masoud zare| |


همـين که هســتي
همـين که لابــلاي کلمــاتم
نَفَـــس ميکــشي, راه ميـــروي
در آغوشــم ميگـــيري...
همــين که پنــاه واژه هايــم شده اي
همــين که سايــه ات هسـت
همــين که کلمــــاتـم از بي "تــــو" يـي
يتــيـم نشــده اند
کافـي‌ست بــراي يک عمــر آرامــش...
بــــــــــاش!
حتي همـــين قـــدر دور
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391| ساعت 3:19| توسط masoud zare| |


خسته ام از اين همه ديوانگي
خسته از نادانيدلبستگي و ياد ها
خسته از شيرين و از فرهاد ها


خسته ام از اين همه فرزانگي

خسته از اين دشمنان خانگي
خسته ام ازين همه بيگانگي

خسته ام از گردش چرخِ فلک
خسته از تنهايي و شب هاي تک

خسته از ايمانم و ترديد و شک
خسته از ديو و دَد و دوزو کلک

خسته ام ديگر ازين آوارها
خسته از سنگيني ديوارها

خسته از ظلم و بد و آزارها
خسته از بي ياري بيمارها

خسته ام از تابش مهر و قمر
خسته از نامردمي هاي بشر

خسته از بي فطرتان بي هنر
خسته ام از خستگي ها، بيشتر…

خسته ام، خسته ام…

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391| ساعت 3:18| توسط masoud zare| |

ه يک لبخند انقدر عميق ميشود که گريه مي کنيم
گاه يک نغمه انقدر دست نيافتني ميشود که با ان زندگي مي کنيم
گاه يک نگاه انچنان سنگين ميشود چشمانمان رهايش نمي کند
گاه يک عشق انقدر ماندگار مي شود که فراموشش نمي کنيم

 

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391| ساعت 3:18| توسط masoud zare| |


چون شب‌بو به وقت صبح، من بسيار دلتنگم


مرا چون آينه هر کس به کيش خود پندارد

 


و الّا من چو مي‌با مست و هشيار يکرنگم

شبي در گوشه ي محراب قدري ربّنا خواندم

 


همان يک بار تار موي يار افتاد در چنگم

اگر دنيا مرا چندي برقصاند ملالي نيست
که من گريانده‌ام يک عمر دنيا را به آهنگم

 

 

به خاطر بسپريدم دشمنان! چون نام من عشق است
فراموشم کنيد اي دوستان! من ماي? ننگم

 

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391| ساعت 3:17| توسط masoud zare| |

 

يک چراغ قرمز از ديروز قرمز مانده است

 

چشمکش را چشم هيزي خيره سر دزديده است

 

**********

 

ميروم از شهر اين انسانهاي کوردل

 

يک نفر بر ريش ما دلريشهاخنديده است

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391| ساعت 3:17| توسط masoud zare| |

دل نوشته هاي خودم

سوگندبه چشم هايت و يه ريزش هميشگي اشکهايم که من به خيال با تو بودن

نيز قانعم ، خيالت را از من نگير که خيالت ، مهربان ترين تصوير جهان است

در اين متروکه دنيا که ياري نيست،

نشاني از کسي يا از دياري نيست،


به عشقي جز خداوند اعتباري نيست...!

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...


تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در

آن

نيست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم ...

تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا....

در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و

انتظار کشيدنم را

پنهان خواهم کرد...

 

اي هدهدصبا به سبا ميفرستمت                بنگر که از کجا به کجا ميفرستمد

حيف است طايري چوتو در خاکدان غم               زينجا به اشيان وفا مي فرستمد

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391| ساعت 3:17| توسط masoud zare| |


قالب وبلاگ :: :: كدهاي جاوا

? آپلود عکس - شبکه اجتماعي فيس نما - مجله شب فارسي - سايت عکس باران